تنها با هیچ ...

 تنها با هیچ

اگر دری میان ما بود

می‌کوفتم

اگر میان ما دیواری بود

بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم

فرو می‌ریختم

اگر کوه بود دریا بود

پا می‌گذاشتم

بر نقشه‌ی جهان و نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم

اما میان ما هیچ نیست

هیچ

و تنها با هیچ ، هیچ کاری نمی‌شود کرد

هزاران افسوس ...

هزاران افسوس

هزاران افسوس تا کنارهم هستیم قدر نمیدانیم

اما به هنگام بیماری عیادت کننده هر روز

و به هنگام مرگ با دسته های گل یاد میکنیم

از کسانی که مارا دوست داشتند.

به جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی

امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن.

به جای سیله اشکی که فردا برمزارم میریزی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای اون متن های تسلیت که فردا برام می نویسی

امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نیازم دارم نه فردا

به یاد آن همه شب گردی دیرین ...

ازاین شب های بی پایان چه می خواهم به جز باران


که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم


نگاه پنجره رو به کویر آرزو هایم و تنها غنچه ای در قلب


این کویر انگار روییده ...


به رنگ آتشی سوزانتر از هرم نفسهایت


دریغ از تکه ابری که باران را به رسم عاشقی بردامن این خاک بنشاند


نه هم دردی  


نه دل سوزی


نه حتی یاد دیروزی


هوا تلخ و هوس شیرین


به یاد آن همه شب گردی دیرین


میان کوچه های سرد پاییزیتر آیا آسمان برایم اشک می ریزد !؟


ببار و جان درون شاهرگهای کویر آرزوهایم تو جاری کن


که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم


ببار امشب !!


من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم


ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخ شود روزی !


ودیگر من نمی خواهم از این دنیا


نه هم دردی


نه دل سوزی


فقط یک چیز می خواهم !!


وآن شعری به یاد آرزو های لطیف و پاک دیروزی ...

مردم شهر سیاه

مردم شهر سیاه


خنده هاشان همه از روی سیاست


دلشان سنگ خیانت


مادر این شهر دویدیم و دویدیم چه سود ؟!


هرکجا پرسه زدیم


خبر از عشق نبود


وتو ای مرغ مهاجر


که از این شهر گذر خواهی کرد


نکند از هوس دانه گندم


به زمین بنشینی !!

ساکت و تنها

ساکت و تنها چون کتابی در مسیر باد

می خورد هردم ورق اما هیچ کس اورا نمی خواند

برگ هارا می دهد بر باد

می رود ازیاد

هیچ چیز ازو نمی ماند

بادبان کشتی او در مسیر باد

مقصدش هر کجا که باد آباد

بادبان را ناخدا باد است

لیک اورا هم خدا هم نا خدا باد است