رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه ...


رفاقت گاهی اشکه گاهی خونه

رفاقت گاهی از جنس جنونه

یه وقتایی تموم ِ دین و دنیا

برای آدمای بی نشونه

 

همون بی ادعاهایی که گاهی

نمی دونی چقدر عاشق تر از مان

همونایی که حتی از خدا هم

به این آسونیا چیزی نمیخوان

 

اگه عشقی نبود فقط رفاقت

می تونست عشقو تو دنیا بیاره

نمیشه دل به عشق ِ اون کسی داد

که میتونه رفیقو جا بذاره

 

رفاقت مثله خاک سرزمینه

واسه قربونی عشق  ِ تو و من

میشه دریا شدن مشکل نباشه

به شرط ِ ساده ی از خود گذشتن

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

چه آسان است عاشق شدن...

چه آسان است عاشق شدن

و چه سخت است کسی را عاشق خود کردن!!


چه آسان شد بیان عشق برای عاشق

ولی چه مشکل شد برای معشوق

ولی سخت تر آن است که مطمئن باشی به چشمانش

ولی نتوانی دیگران را مطمئن کنی...

و نتوانی به او بگویی: به دلت اطمینان کن و بیا... همانطور که من

آمدم...

و سخت ترین آن است، که همه چیز را درون خود بریزد تا هر کس برداشت خود را کند، و هیچ کس برداشت درست نکند!!

و تو نگران باشی از ...

و سخت تر از سخت ترین آن است که : "وقتی به او فکر میکنی، حس

می کند از راه دور"

واین کاملاً محسوس است... اما افسوس که...

دلتنگی

توراحس میکنم هردم...


که با چشمان زیبایت مرا دیوانه کردی...


من از شوق تماشایت...


نگاه از تو نمیگیرم....


تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....


ولی...افسوس...این رویاست....


تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....


تو با من مهربان بودی...


واین رویا چه زیبا بود....


ولی.... افسوس.... که رویا بود....


شاید که دستی سرخ ...

lqzb3d3kyyfj80inscs.jpg

در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست 

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.


سهراب ...

قایقی خواهم ساخت

 

خواهم انداخت به آب

 

دور خواهم شد از این خاک غریب

 

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

 

قهرمان را بیدار کند

 

قایق از تور وتهی

 

ودل آرزوی مروارید

 

همچنان خواهم راند

 

نه به آبی دل خواهم بست

 

نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند

 

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

 

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

دور باید شد دور

 

مرد آن شهر اساطیر نداشت

 

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود

 

هیچ آیینه تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد

 

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود

 

دور باید شد دور

 

شب سرودش را خواند

 

نوبت پنجره هاست

 

همچنان خواهم راند

 

همچنان خواهم خواند

 

پشت دریا ها شهری ست

 

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

 

بام ها جای کبوتر هایی ست که به فواره ی هوش بشری می نگرند

 

دست هر کودکده ساله شهر شاخه ی معرفتی ست

 

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

 

که به یک شعله به یک خواب لطیف

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

 

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

 

پشت دریا ها شهری ست

 

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

 

پشت دریا ها شهری ست!

 

قایقی باید ساخت

نگاهی در راه مانده بود ...

http://up.qatarbike.com/images/0pct8bkdyx8l3znjfvmc.gif

ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت
و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت
 از مرزی گذشته بود
 در پی مرز گمشده می گشت
کوهی سنگین نگاهش را برید
صدا از خود تهی شد
 و به دامن کوه آویخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و کوه از خوابی سنگین پر بود
 خوابش طرحی رها شده داشت
صدا زمزمه بیگانگی را بویید
 برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در کرانه نادیدنی شب بر زمین افتاد
 کوه از خوابی سنگین پر بود
دیری گذشت
خوابش بخار شد
 طنین گمشده ای به رگهایش وزید
 پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
 سوزش تلخی به تار و پودش ریخت
خواب خطکارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد
انتظاری نوسان داشت
 نگاهی در راه مانده بود
 و صدایی در تنهایی می گریست

(سهراب سپهری)

روزهای بی بهار...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ وشیرین روزها

روزی از این روزهای بی بهار،روزی از امروزها دیروزها

مرگ من روزی ز ره خواهد رسید، در شبی تاریک و سرتا پا ز درد

خواب خواهم رفت من در قلب خاک،با رخی از درد هجران زرد زرد

عاقبت بر چهره ام خواهد نشست خستگی از روزگار بی وفا

آرزو ها رنگ می بازد عاقبت، وحشتی دارم از این دنیا خدا

عاقبت من می روم از این جهان،با دلی لبریز از بیگانگی

آرزوی مرگ دارم ای خدا،خسته ام من خسته از این زندگی

خسته ام از سردی این روزها،خسته از این سالهای بی بهار

خسته از زیستن بی حس عشق،خسته از نامردی این روزگار

عاقبت من می روم از بینتان، می روم شاید فراموشم کنید

شاید آنجا بی حضور قلبتان، چون چراغ کهنه خاموشم کنی

عکس عاشقانه

مانده ام با دردی از جنس فراق، مانده ام با حرفی از شکل دروغ

شب سیاهی می زند بر پیکرم، مه ندارد بی رخ ماهم فروغ

زندگی دردی بزرگ و بی علاج،زندگی مرداب آمال من است

هر چه غم دارد دل این روزگار، گویی امشب یک به یک مال من است

گویی امشب دل تفآل می زند،فال من ماندن نباشد راه نیست

از دل غمگین و ویران گشته ام، هیچکس جز خالقم آگاه نیست

بی سبب راهم جدا شد از شما،راه من سخت است تنها مانده ام

کس نمی بینم بگیرد دست من، کاروان بگذشت و من جا مانده ام

رفتنت تیری به قلبم می زند،رفتنت جانم به لب می آورد

رفتنت آغاز سرگردانی است،روز با خود ترس شب می آورد

یک نفس یک زندگی را گفته ام،یک دروغ بی خود و بی اعتبار

یک سراب آرزوهای بزرگ،یا که یک سال سه فصل بی بهار

خسته از دنیای دونم می روم، می روم تا وارهم از این جهان

می روم تا بی نهایت می روم، می روم تا می رسم بر آسمان

آسمان جایی دگر رنگی دگر، آسمان دنیایی از یکرنگی است

مانده ام روی زمین رنگ ها، حسم اینجا نفرت و دلتنگی است

 خسته از هر درد دوری و فراق، خسته از هر درد و درمانم تویی

یاد تو جان می دهد بر پیکرم، بی ریا گویم دل و جانم تویی

پس بیا تا زنده ای یکرنگ باش،کن رها دل را زبند رنگ ها

شستشو ده جان و دل را با امید،کن جدا دل را از این نیرنگ ها

نیلوفر آبی

نیلوفر آبی


 برای مشاهده اندازه واقعی نیلوفر آبی  کلیک کنید

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا كردم     

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس

غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم